فرشــــــــــــــتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

























     امروز روز مهمي است ، زيرا اولين روز از باقيمانده عمر توست !!!

تاريخ جمعه 25 آذر 1398برچسب:,سـاعت 14:21 نويسنده فرشته

زود گذشت

بزرگ شدم...

شمارش معکوس تا 24 سالگی...

تاريخ پنج شنبه 25 شهريور 1395برچسب:,سـاعت 21:16 نويسنده فرشته

قم ک بودم مامانم زنگید گفت چند بار زنگ زدن

اومدم تهران

اومدن خونمون

باهاش حرف زدم

گفتم من هیچ حسی به شما ندارم

گفت من 5،6ساله به شما علاقه خاصی دارم

گفتم ما باهم برخوردی به اونصورت نداشتیم

حرفی نزدیم

گفت واسه عاشق شدن به حرف زدن نیازی نیس

گفتم من بدون عشق نمیتونم ازدواج کنم

گفت بهم فرصت بدید

بذار خودمو عشقمو ثابت کنم

گفتم نمیتونم این فرصتو بدم چون اگ تو این مدت علاقه در من ایجاد نشه و ردتون کنم ضربه میخورید

ردش کردم ولی

ول کن نیست هنوز

ولییییی وجدانا یه عاشق واقعی با این 2تا چشامون دیدیم

والااااااااااااااااا

============================

استاتوساش خیلی عاشقانه و خفن شده

نمردیم و مخاطب خاص ی نفر شدیم :D :D

 

===========================

به پسره گفتم فک نکنم بتونم بهتون علاقه مند بشم

گفت: اگ مشکل عاشق شدنه ک من حاضرم هرکاریو واسه شما انجام بدم

هر کاریو

سر ک نه در راه عزیزان بود

                               بار گرانیست کشیدن ب دوش

بهش گفتم نمیشه،ضربه میخورید

گفت:مهم نیس.بجاش میدونم ک تمام سعی خودمو کردم

گفتم حتما قسمت نیست

گفت:با قسمت میجنگم تا به مراد دلم برسم،مگر آنکه مراد دلم دل شکستن بلد باشد

گفتم حالا ایشالا یکی دیگه

گفت من بجز شما به کس دیگه فکرم نمیکنم

گفتم ایشالا یکی خیلی بهتر از من نصیبتون میشه

گفت من موردی مناسب تر از شما تو این دنیا نمیبینم

اینجا بود ک شیطونه گفت:خاک تو سر خرت.خب زنش شو دیگه الاغ

باز بهش گفتم من فعلا سر در گمم

گفت شما سر سوزنی ب من امید بده من تا قیام قیامت منتظرت میمونم.دوست ندارم حالا ک اومدم جلو راحت از دستت بدم

گفتم نمیخوام ازم دلگیر باشید

گفت راستیتش دلگیرم ولی نه از شما.از خودم ک نتونستم به کسی ک چندین ساله بهش علاقه دارم برسم

گفتم متاسفم

گفت شرایطه منو درک کنید

ی شب هواب راحت ندارم.10000 بار رویاهامو ساختمو خراب کردم

گفتم سعی کنید فراموش کنید

گفت عشقی ک فراموش بشه از نظر شما عشقه؟

من دوست داشتم از اول راه با شما باشم...

خلاصه اینکه ردش کردم

ولی هنوز پیگیره

فهیمه میگه بهش فرصت بده

میگه از دستش نده حیفه

مامان بابا و محمدم همینو میگن

موندم چیکار کنم

توکل ب خدا

هر چی صلاحه اتفاق بیافته

 

 

 

 

تاريخ جمعه 4 بهمن 1392برچسب:,سـاعت 23:17 نويسنده فرشته

دیشب اومده بودن ک ببرن :دی

مامانش اصرار داشت همون شب جواب + بدم

دیگه نهایتا 2روز بهم وقت میده

دارم فرار میکنم میرم قم

ک وقت داشته باشم بیشتر فکر کنم

برگشتم همه ما وقع اونشبو مینویسم

شب جالبی بود

=======================

پسر عمم گیر داده تو حیفی

ما شوهرت نمیدیم

عایا برای شوهر کردن اجازه پسر عمه الزامیست؟؟؟؟؟

 

تاريخ جمعه 27 دی 1392برچسب:,سـاعت 11:12 نويسنده فرشته

 

حدود یک هفته پیش رفتم فیس بوک دیدم 2تا درخواست دوستی دارم از 2نفر با 2تا اسم متفاوت

ولی عکس پروفایلو کاورشون عکس پروفایلو کاوره من بود(اون گربهه)

از روی کنجکاوی اکسپت کردم

گفت پسره یکی از آشناهامونه ک 3باره ک منو دیده و علاقه خاصی بهم پیدا کرده

خیییلییییییییییییم مودب بود

خییییلییییییییییی

خلاصه نشونی داد فهمیدم کیه

ولی تعجب کرده بودم ک این اصن کی وقت کرد عاشق من بشه

نه سلامی نه علیکی

سرجم هر دفعش 1ساعت هم دیگه رو ندیدیم

القصه بچه نیتش خیر بود

اجازه گرفت واسه خواستگاری

گفت 3سال دیگه میتونم زندگیمو جمع کنم

ولی میخواد منو نشون کنه ک خیالش راحت بشه

من گفتم نظری نمیدم و حرف حرفه بابامه

آخه فرزند شهیده نخواستم دلشو بشکنم

فرداش زنگیدن

مامانم نبود

قم بود

2روز بعدش زنگیدن

مامانم گفت فرشته هنوز خواستگار قبلیشو جواب نکرده

ولی اصرار کردن ک بیان

مامانم اجازه داد

امروز مامانش زنگ زد گفت من دخترتونو میذارم روی سرم

من قبلنا حس کرده بودم مامانه این پسره چشمش منو گرفته

دفعه قبل که اومده بودن خونمون تو آشپزخونه نشسته بودیم زل زده بود تو چشمای من خفننننننن

گفت ماشالا چشمات مثل مامانته

فرزانه خانومم قدیما ی مداد تو چشماش میکشید میخواستی بشینی همینطوری نگاش کنی

خلاصه اینکه من شک کرده بودم از قبل

آخه مامان اون عاشق دل خسته ی قدیمم هم همینحوری نگام میکرد

اتفاقا هفته پیش عروس اون خواستگار قدیمیمو دیدم

یعنی زن داداششو ک دوست خودمه

گفت فرشته ولی من آخر نفهمیدم تو چرا زن فلانی نشدی

باور کن من تا حالا کسی رو ندیده بودم ک کسی رو انقدری ک اون تورو دوس داشت،دوست داشته باشه

هر دفغه مادر شوهرم میخواست براش بره خواستگاری، فلانی میگفت:من فرشته رو خیلی دوس دارم

جواب دادم:چون راست و دروغش برام مشخص نبود

خلاصه اینگه قراره فردا خانواده پسره با 2تا عمه هاش بیان

 

تاريخ پنج شنبه 25 دی 1392برچسب:,سـاعت 23:44 نويسنده فرشته

ماه رمضون ساعت خوابم بهم ریخته بود

از کارآموزی ک برمیگشتم خوابم میبرد

بیدار ک میشدم خوابم نمیبرد تا 3 نصفه شب

تازه اونم ب زور و با استرس اینکه فردا 8 باید پاشم برم شرکت

القصه

شب قبل از عید فطر دیرتر از همیشه خوابم برد

چون عمه و عموقاسم!!!!و امید!!!!!!!!! و مینا و سارینا و عمو عباس و علی و زنعمو اومدن خونمون

علی بازم برامون شیرینی خریده بود

امد در گوشم گفت برات ناپلئونی خریدم قایم کردم نذاشتم بیارن ک همه بخورن :دی

تو آشپزخونه س

اصن روحم شاد شد

فقط این بچه میدونه من چ شیرینایی رو دوست دارم

خلاصه داشتم میگفتم ک دیر خوابم برد

 

هنوز چیزی از خوابمم نگذشته بود م بیدارم کردن برای نماز صبح

زود نمازمو خوندم و خوابیدم

هنوز چیزی از خواب ایندفعم نفهمیده بودم ک بیدارم کردن واسه نماز عید فطر!!!!

رفتیم نماز وقتی برگشتیم حتی حسش نبود صبحونه بخورم

جلدی پریدم تو رختخوابمو د بخواب

شاید 1 ساعتم نشده بود ک ایندفعه بابام اومد بیدارم کرد

باید میرفتیم کرج سر مزار محسن

بعدشم میرفتیم خونه عمه

در واقع کل فامیل قرار بود بیان اونجا

یعنی اون لحظه دوست داشتم زار بزنم

و زدم

وقتی ماشین حرکت کرد سرمو گذاشتم رو صندلی جلویی و واسه خودم زار زدم

از سر درد داشتم دیوونه میشدم

بقیه هم خوشحال و شاد بودن ک من خوابیدم و تا اونجا سرحال میشم

رسیدیم

برای قبرش سنگ گذاشته بودن

دیگه جون بعض کردن نداشتم

نشستم ی جاییو براش فاتحه خوندم

========================

اونجا ک رسیدیم بقیه هم بودن

حتی عمه ها و عمو های محسن با بچه هاشون

بعد ناهار دیگه داشتم میمردم

با مهسا پاشدیم رفتیم تو اتاق بخوابیم

فهیمه و مژگانم اومدن

آقایونم رفتن پایین خوابیدن

شاید 1 ساعتی(حالا کمتر یا بیشتر)خوابیدم

یعنی انگار دوباره زنده شدم :دی

برگشتیم خونه

تا اومدم کپه مرگمو بذارم

بابام گفت پاشو شام دعوتیم خونه عموت

ک نرفتم و خوابیدم

آخه مطمئن بودم ابن مهمونیا ادامه خواهد داشت

پس حسرت هیچ چیزیو نخوردم

=======================

رفتیم پارک ارم

چ فااااااااازی داد!!!!

اول ترن سوار شدیم

من و مرجان عقب نشستیم

علی و محمد جلو نشستن

اینقدر بازیای جدید و باحال اومده ک ترن بیچاره صفش خلوت بود

ب خفت و خواری افتاده بود :دی

طبق معمول ک سوار شدیم تا خرکت کرد ک آروم بره ب سمت بالا من شروع کردم ب غلط کردن

بعد اون ی بازی دیگه سوار شدیم

همون ک گرده و دور تا دورش مردم مسشینن و پاهاشونم آویزونه

سر اون ک دیگه اشهدمو خوندم

هر لحظه منتظر بودم با صورت بیافتم کف زمین و کتلت بشم

آخرین بازی ی ترن جدید بود ک در حینی ک به سرعت بالا و پایین میرفت همزما دور خودشم میچرخید

قبل این ک سوار بشیم داشتیم با فرانک و فهیمه و مرجان بستنی میخوردیم و ای بازیو از پایین تماشا میکردیم

پیشنهادشو ک دادم همه گفتن این ترس نداره

اینو بازی نکنیم

ولی در آخر همه دریافتن ک از همه مخوف تر همین بازیه بود

بعله !

 

 

 

 

 

 

 

 

تاريخ شنبه 2 شهريور 1392برچسب:,سـاعت 16:45 نويسنده فرشته

دیروز از شرکت ک برگشتم

زنگ زدم کسی خونه نبود

زنگ بالا رو زدم و رفتم بالا

سپهر تا منو دید بدو بدو اومد دم در ک ببرمش ددر

من رفتم تو و درو بستم

اومد دست منو گرفت محکم کشید برد سمت در

خسته بودم

هی اومد و رفت و ب بیرون اشاره کرد

وقتی داشتم می اومدم بیرون

تو بقل سارا خودشو کشید سمت من و شروع کرد از اون غرغرای معروفشو سر دادن

دیگه دلم ضعف رفت براش

بغلش کردم بردمش دم پنجره

خسته شدم

اومدم ببندم پنجره رو

گرفت بازش کرد

عزییییییییزم

بچم دلش گرفته بود

آوردمش پایین

پای لپ تاپ بودم

اومد خم شد کپس لوکو زد

بعد ذوق زده نیششو باز کرد منو نگاه کردخنده

 یا مثلا 

مامانمو کار داشتم

بلند داد زدم ماااااماااااان

سپهر ترسید

منگل پرید تو بغلم

هیچ روزی ب اندازه دیروز دوست نداشتم لهش کنم:دی

 

تاريخ یک شنبه 6 مرداد 1392برچسب:,سـاعت 15:33 نويسنده فرشته

داشتم دستشویی رو میشستم

یعنی داشتم میمردم از بس عق زدم

خدا هیچ مظلومی رو دچار توالت شوری نکنه

 

 

تاريخ چهار شنبه 2 مرداد 1392برچسب:,سـاعت 18:42 نويسنده فرشته

بابا از بیمارستان برگشت

دلم نمیخواد از روزای بیمارستان و قبل از اون

یعنی تو خونه بودن و مریض بودنش چیزی بگم

 واقعا ترسیده بودم

خدایا شکرت

صدامو شنیدی

========================

 

عموم اینا اومدن خونه ک بابامو ببینن

بابام نبود

رفته بود دیالیز

ب اصرار مرجان من و اونو علی و زن عمو و مامان رفتیم پارک پرواز

آقا محمود و سارا و بچه هاش و...هم بودن

شهربازیش برای بچه های خیلی کوچیک بود

ولی ما ماشین برقی و کشتی سوار شدیم

هیجانش برام لازم بود

حسابی سر ذوق اومدم

 

تاريخ پنج شنبه 27 تير 1392برچسب:,سـاعت 18:5 نويسنده فرشته

7 روز پیش

یعنی روزی ک قرار بود برای چهلم محسن بریم کرج

صبح زود زنگ زدن خبر دادن ک

خانم آزادگان فوت کرده

چ سال مزخرفیه امسال!!!

==============================

اتفاق ک خیلی افتاده

خیلی جاها رفتم

ولی تو فاز ثبت خاطراتم نیستم

فقط این ک

روزای شلوغی داشتم ک پر بود از حضور ادم ها

 

 

================================

پارسا و سپهر 2 تیر 1سالشون شد کصافطااااااااااا!!!

کلا خیلی میدوستمشون...

================================

کلا مدتیه ک یا عموم اینا اینجان یا ما اونجاییم

آخه خونشون بما نزدیک شده

نزدیکای نیمه شعبان اومدن خونمون

علی ی شیرینیایی خریده بود ک شبیه بستنی قیفی بود

خیییییییییییییلی خوشمزه بود

اصن خوردم جیگرم رفت فضا

روز نیمه شعبانم زن عمو و مرجان اومدن

با سارا و صبرا و مرجان و عفاف و مریم رفتیم پارک

سپهر و پارسا ی ذوقی میکردن وقتی سرسره سوار میشدن!!!!

=================================

عمه هنوزم غصه میخوره

اسم محسن ک میاد چشماش پر اشک میشه

میگه محسن گوشه ی جگرم بود عمه

 

=================================

از1 شنبه میرم کارآموزی

با متینا ی جا افتادیم

================================

بابا رفت آزمایش داد

این هفته بستری میشه

باید آماده بشه برای پیوند

خدا کنه بدنش پس نزنه...

==============================

گفتن امیرعلی بیمارستانه

یعنی سکته کردمااااا...

خداروشکر خوبه الان

فقط در اطلاع رسانی ب طرز وحشتناکی اغراق شده بود

=============================

 

هر 4 تا خبر مرگ رو صبح زود دادن

نمیدونید چقدر شوکه کننده س

 

 

 

 

تاريخ پنج شنبه 13 تير 1392برچسب:,سـاعت 13:41 نويسنده فرشته

چشمهایت حکایتی دارند

که زهیر و حبیب می دانند

شاعران حس ِ ناب شعرت را

اثر عطر سیب می دانند

 

حضرت عشق،ای مسیح وهب

من مسلمان ِ معجزات توأم

به صلیبم بکش،بسوزانم

خضر میخانه ی فرات توأم

 

از نگاهت بهشتیان سیراب

احتیاجی به سلسبیل که نیست

از لبانت شراب می ریزد

مستی عون بی دلیل که نیست

 

خون عابس به گردن ِ زلفت

ذکر«حُب الحسین» گویا بود

دلفریبی ِ زلف افشانت

هنر شانه های زهرا بود


چقدر کشته مرده داری تو

وحدت عشق و عقل لازم شد

موی آشفته ی شما این بار

قاتل جان حُر و مُسلم شد


صوت داوودی تو باعث شد

پیکری غرق خون به رقص آمد

همه دیدند یک غلام سیاه

زیر تیغ جنون به رقص آمد


 

هو نکش ،آسمان تنش لرزید

 و اذا زلزلت ... قمر خندید

 

مرگ در راه تو چه شیرین است

 

لب قاسم به نیشکر خندید


خنده هایت بُریر می سازد

خنده ات را ز ما دریغ نکن

یوسفی؛ ما ندیده می دانیم

امتحان ترتج و تیغ نکن



تاريخ چهار شنبه 22 خرداد 1392برچسب:,سـاعت 13:18 نويسنده فرشته

خانم تیموری ک سرطان داشت شنبه بعد از پست قبلیم فوت کرد

و چهارشنبه صبح

در کمال ناباوری خبر دادن ک پسرعمم محسن فوت کرده

نمیتونم درس بخونم

فکرم متمرکز نیست

امتحانامو اصلا خوب ندادم

هرچند ترجیح میدادم اصلا نرم امتحان بدم

 

 

ای غایب از نظر ب خدا میسپارمت

                                        جانم بسوختی و ب دل دوست دارمت

 

محسن جان,پسر عمه گلم خدا رحمتت کنه

شرمندتیم بابت کوتاهی هایی ک در حقت کردیم

بودی و ندیدیمت

تنها بودی و حس نکردیم

بلاتکلیف بودی و توجهی نکردیم

این مدت همش از خودم میپرسیدم

اصلا ما تاحالا نشسته بودیم باهم حرف بزنیم؟

بگیم و بخندیم

مثل بقیه دختر دایی پسرعمه ها

تو هیچوقت نبودی

و نبودنت حس نشد

دغدغه نشد

شرمندتیم

ک تا بودی فراموشت کردیم

و حالا ک نیستی برات اشک میریزیم

متاسفم برای خودم ک مرده پرستم

تا بود هیچوقت سراغی ازش نگرفتم

واقعا ک حاشا ب معرفت ما!!!!

 

تاريخ شنبه 11 خرداد 1392برچسب:,سـاعت 12:51 نويسنده فرشته

دیشب رفتیم خونه دوست مامانم

سرطان داره

خیلی حالش بده

چشماش همش میرفت

نمیتونست حرف بزنه

سخت نفس میکشید

بدنش بخاطر آمپولایی ک بهش زده بودن کبود بود

خلاصه دیشب حالمون گرفته شد

 

امروزم ک زنگ زدن یکی دیگه از دوستای مامانم فوت کرده بود

بدبختی من همشونم از بچگی میشناسم

دلم گرفته

خدا خانم حقوقی رو بیامرزه

خانم تیموری رو هم شفا بده

بابای منم بهتر کنه

تاريخ پنج شنبه 26 ارديبهشت 1392برچسب:,سـاعت 13:12 نويسنده فرشته

مینویسم برای یادبود روزهای قشنگ حیاتم:

ی دنیا خاطره دارم

ی دنیا اتفاق

از بس زیاده نمیدونم کدوم ب کدوم تقدم داره

از اول ترم جدید:

هفته دوم ترم جدید تولد بود

با غزاله و یگانه ناهار رفتیم بیرون

من عااااااااااااااااشق کادو گرفتنم

مخصوصا اگ لباس باشه

کادوی غزاله گوشواره و انگشتر بسییییییییار خوجگلی بود ک خیلی با همه لباسام همخونی داره

و اماااااااا یگانه...

برام لباس اورده بود

چ لباس خوشجلیییییییییییییییییییییییییییییم بوده

شب رفتم خونه

ی جشنم مامانم اینا گرفتن برام

ی روزم با بهاره ناهار رفتیم بیرون ک کادوی اونم لباس بود

اصن یاد کادوهام ک میافتم از هیجان رو ب مرگ میافتم

خاله و مامان بزرگمم توسط پسرخالم کادوهامو فرستادن ک بازهم لباس بوووود

3هفته قبل عید:

رفتیم راهیان نور

و اما بگم از محبوبیت داداشه گلم محمد

از اولش ک ما سوار اتوبوس شدیم من و محمد کنار هم نشستیم

منم ک از اول راه سرمو گذاشتم رو شونه محمد و د بخواب

نگو واسه همه سوء تعبیر پیش اومده بود ک من عیالشم

خاک تو سره منحرف این ملت

القصه

در طول سفر دوتا فیلم بردار تلویزیونی بودن ک با خانواده ما دوستیدن

ی اقای نابینا بود ک اونم با من و محمد دوستید

اقاهه جک میگفت من قهقهه میزدمااااااااااااا

عالی بود جک هاش...

خلاصه

هی من میدیدم این دختره ک با دختره فامیلشون ته اتوبوس نشسته ب من لبخند میزنه

منم ک خدای اعتماد ب نفس

میذاشتم پای محبوبیت فوق العادم بین تمام اقشار جامعه

ی جا وایستاده بودم

دیدم این دختره اومد سلام و علیک و چند سالتونه و وااااااااااااااااااای اصلا بهت نمیادو...

منو میگی دیگ مطمئن شدم ک خیییییییییییییلی گیرایی دارم لامصب

داشت بحثو ادامه میداد ک واسه من کاری پیش اومد و صحنه رو ترک کردم

دوباره ی جا دیگ بودیم دیدم این دختره داره بلنننند بلننننننننند اسم منو صدا میکنه

منم داشتم از ی خانومه کنه عکس هنری میگرفتم و اعصاب نداشتم اولش نفهمیدم با منه

بعد دیدم بدو بدو خودشو دسونده بمن میگه:فرشته جون نامزد داری؟

منو میگی فکم افتاد

اخه این چ سوالیه وسط مناطق عملیاتی

گفتم نه عزیزم شوهرم کجا بود.

اومد ادامه بده ک باز منو صدا کردن منم مجبور شدم بحثو خاتمه بدم

همشم در این فکر بودم ک:بار الها صد هزار مرتبه شکرت.اخه من چقدر محبوبم!

توی اتوبوس نشسته بودم ک یهو ب کشف بزرگی دست پیدا کردم

اونی ک محبوبه من نیستم

داداشمه

دختره داشت امار میگرفت ببینه ایا من رن محمدم یا نه

ک خداروشکر فهمید سرخر نداره

ی جا داشتیم ناهار میخوردیم ک فامیل اون دختره ی حرفی زد ک من مطمئن شدم چشم طمع ب داداش

من داره

داشت ب مامانم میگفت:ما فکر کردیم اینا زن و شوهرن.همشم میگفتیم ببین چقدر زنشو دوست داره ک

برنمیگرده عقبو نگاه کنه

البته حق داشتن فکر کنن ما مزدوجیمااااااااا

اخه همش کیف من روی دوش محمد بود

اونام فکر کردن این از اون زن ذلیلاس

دیگ بعد از اونکه فهمیدم ب داداشم چشمداشت دارن نمیدونستم چیکار کنم

محمد دختر نبود ک بهش بگم موهاتو بکن تو

بلند نخند

نجابت کن

اگرم ب حرفام گوش نمیداد با کمربند سیاه و کبودش کنم

حیف ک اون پسر بود و من فقط میتونستم واسه خودم این تفکرات اکشن رو داشته باشم

و همچنین تو دلم واسه اون دخترا دل بسوزونم ک عاشق این شیر برنجه شفته نجیب شدن

 

 

 

 

 

 

 

تاريخ دو شنبه 2 ارديبهشت 1392برچسب:,سـاعت 14:50 نويسنده فرشته

بوي عيدي، بوي توپ، بوي کاغذرنگي،

بوي تند ماهي‌دودي وسط سفره‌ي نو،

بوي ياس جانماز ترمه‌ي مادربزرگ،

شادي شکستن قلک پول،

وحشت کم شدن سکه‌ي عيدي از شمردن زياد،

بوي اسکناس تانخورده‌ي لاي کتاب،

فکر قاشق زدن يه دختر چادرسيا،

ترس ناتموم گذاشتن جريمه‌هاي عيد مدرسه،

بوي گل محمدي که خشک شده لاي کتاب،

بوي باغ‌چه، بوي حوض، عطر خوب نذري،

شب جمعه پي فانوس توي کوچه گم شدن،

توي جوي لاجوردي هوس يه آب‌تني،

با اينا زمستونو سر مي‌کنم

با اينا خسته‌گي‌مو در مي‌کنم

تاريخ جمعه 2 فروردين 1392برچسب:,سـاعت 14:46 نويسنده فرشته

وای باران باران

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران باران

گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد

شور و عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

تاريخ سه شنبه 24 بهمن 1391برچسب:,سـاعت 1:21 نويسنده فرشته

 


 خــدا را

در قلب کسانی دیدم که

بی هیچ توقعی مهربان اند ...

 

تاريخ دو شنبه 23 بهمن 1391برچسب:,سـاعت 20:14 نويسنده فرشته

صبـــرتــــ کــه تـمــامـــــ شــد


نـــــرو


 

تـــازه مـعـــرفـتـــــ از آنـــــ لحظـــه شــروع میــشـــود . . .


تاريخ دو شنبه 23 بهمن 1391برچسب:,سـاعت 20:10 نويسنده فرشته

یه دوست پسرم نداریم ولنتاین واسمون آیفون 5 بخره؛بعد ازش بپرسیم عزیزم تو چی دوس داری واست بخرم؟
بگه هیچی،همین لب خنده قشنگت واسم کافیه :))

تاريخ دو شنبه 23 بهمن 1391برچسب:,سـاعت 16:34 نويسنده فرشته

تنها فایده ای که گرفتن مدرک مهندسی واسه آدم داره اینه که،تو فوتبال با دوستا همه داد میزنن:مهندس پاس!

تاريخ یک شنبه 15 بهمن 1391برچسب:,سـاعت 16:59 نويسنده فرشته

روی پـــــرده کعــبه
این آیه حک شده اســت :
نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ
و مـــن . . .
هنــــوز و تا همیشــه
به همین یک آیــه دلخــوشــــم
" بندگانم را آگاه کن که من بخشنده‌ ی مهــــربانم ! "

تاريخ پنج شنبه 12 بهمن 1391برچسب:,سـاعت 18:40 نويسنده فرشته

 

داشتم تو خیابون با آرامش راه میرفتم

یهو یادم اومد اعصاب ندارم :|

 

تاريخ یک شنبه 8 بهمن 1391برچسب:,سـاعت 16:8 نويسنده فرشته

اگر دروغ رنگ داشت
هر روز شاید
ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران می کردند

اگر به راستی خواستن توانستن بود
محال نبود وصال!
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه می توانستند تنها نباشند

تاريخ پنج شنبه 28 دی 1391برچسب:,سـاعت 12:17 نويسنده فرشته

 

یک بوم خط خطی، دو سه طرح سیاه و مات / پیوست عاشقانه ی ما هم به خاطرات

 

این روزهــــا دوباره دلم تنـگ می شود / این روزهـــا دوبــاره غزل گفته ام برات

 

از وزن شــعرهــای تو بیــرون نمــی زنـــم / مفعول و فاعــلات و مفاعیل و فاعــلات

 

ذهنم حیــاط خلـوتِ افکارِ گرگ و میش / روحم اسیـــر کشمکش ذهن بی ثبــات

 

شطرنج چشم هــای تو دل را تبــــاه کرد / اسب سفید کیش، وشاه سیـــاه، مــات

 

یک بوم خط خطی، دو سه طرح سیاه ومات /  این آخرین نگاه به دنیاست، مرگ، کات

 

نرگس کاظمی زاده

تاريخ پنج شنبه 21 دی 1391برچسب:,سـاعت 12:43 نويسنده فرشته

پـرنده ای کـه بـال و پـرش ریختـه باشـد مظلـومیـت خاصـی دارد !

بـاز گذاشتـن در قفسش توهینـی است بـه او !

در قفس را ببند

تا زنـدان دلیـل زمینگیـر شدنش باشـد نـه پـر و بـال ریختـه اش !

تاريخ سه شنبه 19 دی 1391برچسب:,سـاعت 11:45 نويسنده فرشته

مهربان ترین برادر دنیا !! (عکس متحرک) www.taknaz.ir

تاريخ شنبه 25 آذر 1391برچسب:,سـاعت 17:26 نويسنده فرشته

 

 

با همه چيز درآميز و با هيچ چيز آميخته مشو

 که در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش

 

 

 

 

پ.ن:یعنی اگ رفتی جایی مثلا دانشگاه,بهت نخ دادن ولی تو نخو نگرفتی مردی!!

یعنی اگ با بدترینا رفاقت کردی و پاک موندی مردی

اگ شرایط گناه برات مهیا بود و گناه نکردی مردی

 

تاريخ شنبه 25 آذر 1391برچسب:,سـاعت 17:14 نويسنده فرشته

http://s3.picofile.com/file/7487359030/zobaleh.jpg

تاريخ دو شنبه 20 آذر 1391برچسب:,سـاعت 23:35 نويسنده فرشته

 

روزها رفت و نیاورد کس از تو خبری

 

نه پرستو نه کبوتر و نه پیغام بری

 

به امیدی که رساند به من از توخبری

 

چشم و دل دوخته ام بر لب هر رهگذری

 

چه بگویم که پس از تو چه فراوان خوردم

 

غم دلها، که نخوردی و از آن، بی خبری

 

 

 

سر به زیرم نه از آنروی که افتاده شدم

 

بل از آنروی که از ّرد تو جویم اثری

 

 

 

مانده ام چشم براه تو در آغوش خزان

 

تا مگر باد رساند به من از تو خبری

 

 

 

در هراسم پس ازین فاصله، وصلی نبرم

 

نبرم عاقبت از صبر و سکوتم ثمری

 

 

 

با دلم عهد نبستم که ز یادت ببرم

 

تو چنان باش که این نکته ز یادت نبری

 

عمیدرضا مشایخی

 

 

پ.ن:سرما خوردم شدید. در حده شیر سماور ابریزش بینی دارم.

 پ.ن 2 : ننگت باد ک عهد زیر پا نهادی و فردای عاشورا ب دانشکده رفتی s.b 

تاريخ دو شنبه 6 آذر 1391برچسب:,سـاعت 16:40 نويسنده فرشته

 

چه کوتاه است فاصله غدیر تا عاشورا !!


روزبالا رفتن دست پدر تا بالا رفتن سر پسر

تاريخ شنبه 4 آذر 1391برچسب:,سـاعت 20:6 نويسنده فرشته
яima